همان طور که بدوستان وعده داده بودیم، به بررسی وبلاگ شعر نوشته کسی می پردازیم که به نظر اینجانب، نوعی نمونه بارور شده شعر و هنر معاصر این دوره است. همانطور که گفتم ایشان نماینده این طیف نیستند. بلکه به نظر بنده نمایانگر روشی است، که باید آن روش را روش ِ انسان عصیان گر امروز دانست.

انسانی که از مادر نفس و پدر عقل وابسته به نفس است و در جهانی می زید تحت سیطره نفس کلی ...

این بار شاید بخواهم، بنوعی بیشتر به این سخن شیخ اکبر جامه برتن کنم که او را بپوشانم : « ینبغی للعالی الهمه ان لا یکون معلمه و شاهده مونثا متعلقا بالاخذ من النفس الکلیه. »

 

از اولین مطلب این وبلاگ شروع می کنم، گویی با او در آن همراهم ، همچنان که تا آخر :

 

 آغازی دیگر

خداوندگارا
ترسم از این است که نمانم در سلوک راهت
و بمانم در راه ، نرسیده به بارگاهت
با پشت خمیده از بار گناهانم چگونه تمنا کنم بخششی

از برای اعمالم شامگاهان که پیشانی به خاک گذارم و دستان را به بارگاهت پرواز دهم
چگونه بخواهم یاری کنی مرا که امانت سپرده ات را قدر بدانم
تو را حق می خوانم و به ناحق روا می دارم
آنچه بر خلق میکنم و آنچه بر من می کنند ، را می دانم
بامدادان که با نامت خیزانم حیران که چگونه خویش را سالک راهت بخوانم
چون آفتاب می رسد به میان آسمانت  کفشها از پای در آورم که یادآورم سنگینی بار الطافت
و چون گرانی این بار رادر توان نباشد ، زانوان به زمینت بگذارم
و باز سجده کنم به درگاهت که حیرانم از ناتوانی خویش و قدرت بی انتهایت