متدلوژی عرفانی (نقدی بر گفته های استاد ملکیان در شب ابن عربی)
بسم الله الرحمن الرحیم
مدتی است که از برگزاری شب ابن عربی می گذرد. به نظر بنده سخنان آقای ملکیان سخنانی نو و متفاوت در عرصه ابن عربی شناسی بود. بررسی ابن عربی و نقد او، نه در بعضی مسائل، بلکه به نوعی نقد تمامی روش، شخصیت و جهان بینی او بود.
در همان گذار، بنده جوابی در وبلاگم بطور مختصر دادم، اما لازم دیدم که در سر فرصت مقتضی، جواب کاملی در مورد مطلب ایشان بنویسم.
ایشان پس از توصیف ترجمه کتاب فصوص الحکم از آقایان موحد و بررسی ویژگی های کتاب، به نقد شخصیت ابن عربی پرداختند. این بحث را در چهار قسمت طبقه بندی شده که بنده به جواب آن می پردازم. کل مطلب سخنرانی ایشان در وبلاگ « معنویت و عقلانیت » مضبوط می باشد.
در نقد اول ایشان مقدمه ای در این گفته اند که چون ظاهر قرآن با بعضی ادعاهای عرفا سازگاری ندارد، آنها به باطن قرآن و به تاویل آن دست زده اند، چون اگر ظاهر سازگاری داشت که نباید از ظاهر به باطن عبور میکردیم. (البته این را به عنوان اشکال مطرح نکرده اند. )
بله! گاهی عرفا دست به تاویل می زنند و به باطن قرآن دست می آویزند اما آیا این بدین معنی است که با ظاهر قرآن در تناقض است؟! ما بکررات در احادیث خود از امامان معصوم مساله تاویل را می بینیم و این به معنای ضدیت با ظاهر نیست. آیا در ظاهر قرآن از ائمه معصومین سخن رفته است؟ ولی در احادیث داریم که : عرفها من عرفها. بنابراین این جمله ایشان بی معنی است که : « چون اگر ظاهر سازگاری داشت که نباید از ظاهر به باطن عبور میکردیم. » بله تاویل قرآن از باطن استخراج می شود و با ظاهر هم سازگاری مستقیمی ندارد اما اگر هیچ رابطه ای نداشته باشد که تاویل نیست. درست است که اهلش فقط تاویل را می فهمد (عرفها من عرفها) اما حال که ارتباط و سازگاری صریحی با ظاهر ندارد نباید از ظاهر به باطن عبور کرد؟!
ایشان ادامه می دهند:
در نظر ابنعربی هر معنایی که دلتان میخواهد میتوانید از آیه بیرون بکشید. در آثار ابنعربی بهوفور دیده میشود که از آیه واحدی چندین معنا در چندین موضع مختلف استخراج شده است و درواقع تاویل شده است، اگرچه این معانی با هم ناسازگار نیستند اما تنها بسته به موضع، معانی استخراج شده و هیچ متدولوژیی دیده نمیشود. توجه داشته باشید که بحث انکار تاویل و اهل تاویل نیست بلکه فقط بحث بر سر این است که در قلمرو تاویل آنارشی حاکم نیست و یک متدولوژی برای تاویل وجود دارد که این متدولوژی در آثار ابنعربی و مخصوصاً در آثار کسانی که به ابنعربی اکتفا کردهاند، دیده نمیشود.
در اینجا جناب آقای ملکیان ، منکر نادرستی تاویل و برداشتهای چندگانه از آیات و روایات نشده اند و تاویل را نادرست نمیدانند، بلکه بحث به نظر ایشان بر روش مندی آن است. البته این که به نظر ابن عربی هر معنایی دلمان از آیه می خواهد، می توانیم از دل آن بیرون بکشیم، نوعی تسامح گویی از جانب ایشان است که بدان نمی پردازیم.
بله اصل بحث ما با ایشان هم بر سر همین متدلوژی مطلب است. یعنی کلیت بحث ایشان این است که باید از قالب مجمل گویی و چند پهلو بودن خارج شود و در دامن نظم و چهارچوب فهم قرار گیرد. ابتدا جواب ابن عربی را بدین مطلب می دهم و سپس به بررسی آن می پردازم.
شیخ در باب 88 ( معرفت اسرار اصول احکام شرع) به عدم توجه خود به متدلوژی معقول که قابل درک صاحبان فکر باشد، اشاره می کند: « سزاوار این بود که این باب (اصول فقه) در آغاز عبادات _ پیش از شروع آن _ گذارده می شد، ولی اینچنین افتاد، زیرا این ترتیب را ما از روی اختیار برنگزیدیم، چون اگر ترتیب کتاب از روی فکر و نظر و اندیشه بود، موضع این باب در ترتیب حکمت نباید اینجا باشد، این شباهت بدان آیه از کتاب الهی دارد که فرمود: « حافظوا علی الصلوات و الصلاه الوسطی » (بقره/238) که بین آیات طلاق و ازدواج و عده وفات ، جلو و بعد آن باشد و ظاهرا ایجاب می نماید که موضع آن آنجا نباید باشد و خداوند آنجا را موضعش قرار داده است...پس خداوند متعال به دست ما این ترتیب (کتاب فتوحات مکیه) را قرار داد، ما هم آن را رها کردیم و خویش را به رای و نظر و خردمان وارد در آن نساختیم. »
پس جواب شیخ به این عدم متدلوژی عقلی، مشخص است. واقعا کسی می توان قرآن کریم را در قالب یک متدلوژی خاص در آورد. درک کتب شیخ هم در ابتدا بسیار گنگ است اما کسی که متبحر در امر باشد و در آن دقت و تفحص کافی بکند به آن روش جادویی و طبقه بندی ویژه آن که به نوعی ورای خرد دسته بندی شده، پی خواهد برد. خود آقایان هم می دانند که شهود ضوابط ویژه خود را دارد.
درست است که شهود متدلوژی دارد، اما آیا آقای ملکیان مسلط بر متدلوژی شهود است. که می گوید کلام شیخ مشخص نیست در متدلوژی فلسفی یا شهودی است. آیا این جمله شیخ را که « العجز عن درک الادراک ادراک» را می توان با عقل فهمید. آیا اجتماع نقیضین را عقل درک می کند و... اما اینها در متدلوژی شهودی جواب می دهد. بقول شیخ ، ذالنون ادراک کرد که بزرگ از آن جهت که بزرگ است در کوچک از آن جهت که کوچک است جای می گیرد. خب این مساله در فلسفه جواب ندارد اما در عرفان جواب دارد. آیا این عدم متدلوژی خردمندانه عقلی ، مناقض با متدلوژی شهودی است. اگر آقای ملکیان مسلط بر هر دو متدلوژِی بود حق داشتیم سخن ایشان را بپذیریم که « سخن عقلی هم قالبش مشخص است. سخن شهودی هم قالبش مشخص است. اما بعضی از سخنان در آثار ابنعربی هست که آدم نمیداند این سخن، سخن فلسفی است که با متدولوژی فلسفه آن را نفی و اثبات کند، نقض و ابرام کند، جرح و تعدیل کند، تقویت و تضعیف کند، رد و قبول کند یا نه یک سخن شهودی است یا یک سخن تاریخی است. »
از فحوای کلام ایشان پیداست که تسلط بر هر متدلوژیی دارند و نمی توانند سخنان شیخ را در کدام قالب قرار دهند تا به صحت و سقم آن بپردازند. یعنی قالب ها را بررسی کرده اند و بعضی از سخنان شیخ در هیچ نمی گنجد. راستش ایشان جواب می دهند که کلیت قالب شهودی را درک می کنند. اما آیا کلیت کفایت می کند. خود شیخ در کتبش هر جا که کلامش شائبه سخنان فکری را می گیرد بارها بیان می کند که تمامی مطالب ما از جنس علوم وهبی است و از علوم تدلی می باشد. حال با عقل هم درک می شود، مانعی ندارد اما چون از جنس علوم عقلی نیست بهره عقل، اندک است. پس لازم نیست سخنان شیخ را طبقه بندی کنیم، بلکه بواقع همه از سنخ شهودی است، اما بهره های فلسفی و تاریخی و ... نیز می توان از آن برد. این سخن خود شیخ است که بارها در کتاب فتوحات مکیه و مخصوصا در مقدمه آن مفصل بدان پرداخته است.
یکی از دیگر سخنان استاد ملکیان این است که :
بسیاری از چیزهاست كه ایشان تخیل کرده است و البته به نظر خودش واقعیات است ولی در واقع تخیلاتش است. این تخیلات خیلی زیباست و این باعث شده است که مجموعه آثار ابنعربی یک سناریوی خیلی زیبا باشد ولی سناریو، زیبا بودنش و از آن رو که سناریو هست، قابل دفاع بودنش، یک چیز است و مطابق با واقع بودنش یک چیز دیگر است.
بله، اگر مناط واقع و غیر واقع بودن مطلب مطابقت با عالم مادی و عالم عقل است، امکان عدم مطابقت بسیار است. شیخ بارها در کتبش می گوید که علم ما ، علم بالله است و این ماورای عالم عقول و حتی عقل اول است. چون همه بودنی های کائنات، شائبه بودن دارند و عارف درکش ورای بودنهاست. حال اگر آقای ملکیان عالم واقع و حقیقت را به انتها کاویده اند و حال می گویند : « البته به نظر خودش واقعیات است ولی در واقع تخیلاتش است. » این بحث دیگری است. البته بنده قبول دارم که قسمتهایی از تخیل ابن عربی مطابقت با عالم مادی ، مثال و حتی عقول هم ندارد ولی همانطور که گفتم نافی آنها نیست بلکه سنخیت با آن عوالم ندارد.
مساله بعدی مساله، واقعیات زبانی و وجودی است. شیخ اکبر خوابی می بیند که با تمامی حروف و فلکیات نکاح می کند. پس از آن، علم حروف و فلکیات بدو داده می شود. آیا اگر وجودی نبودند می شد با آنها نکاح کرد؟! بله مزاح کردم. شیخ کتابی دارد به نام « المبادی و الغایات فی معانی الحروف و الایات » که در آن به معانی تمامی حروف و کلمات ساخته شده از آنها می پردازد و ابتدا خود حرف را معنی می کند و سپس علت پیدایش کلماتی که از آن حرف تشکیل شده اند. بواقع همین حروف و کلمات هستند که عالم را می سازند و موجودات در عرفان، کلمات الهی هستند. حال بین همین کلمات و حروف کتبی و شفاهی و حقایق خارجی عینیت برقرار است، هر چند که کلمات کتبی وجود ضعیف شده آنهاست. همین عرفا با این کلمات کتبی، جهان خارجی را به حرکت در می آورند که در علم حروف و نزد صاحبان آن بطور مفصل، مشخص است. حال بحث این است که این خصوصیت در زبان عربی است یا در تمامی زبانها؟
این خصوصیت در زبان عربی به نحو اکمل است. البته تمامی زبانها جهان از یک ریشه بوده و به تبع طبایع و مکانها متفاوت شده است. یهود نیز که بر زبان عبری تاکید می کند به علت جامعیت این زبان است که بسیار ریشه های عربی هم از آن است. اما عربی، این خصوصیت را دارد که بتوان تمامی ارکان عالم را بر حروف و کلمات آن منطبق کرد و در زبانهایی دیگر، این وجه کمتر می باشد. یکی از علت اعجمی بودن زبانهای دیگر هم همین است. در آخر راجع به این بیشتر بحث می شود.
یکی از دیگر از مصادیق بیان شده در روش شیخ این سخن آقای ملکیان است که :
اما حالا چرا زنان عاشق مردانشان هستند؟ آنهم دلیلش معلوم است! بهدلیل اینکه زنها از دندهاند. دنده هم که منحنی است. در زبان عربی منحنی و حنو از یک مادهاند و حنو یعنی عشق. عنایت میکنید؟! حال شما فرض بگیرید كه اگر در زبان فارسی بخواهیم از چنین روشی پیروی كنیم باید میگفتیم زنان از دندهاند و از اینروست كه مثلاً مردانشان را دندان میگیرند!
شیخ اکبر در باب هفتم فتوحات می گوید: « حنو المرأة على الرجل لكونها خلقت من الضلع و الضلع فيه انحناء و انعطاف. » یعنی : میل زن به مرد بخاطر خلقت زن از پهلوی مرد است و در پهلو هم انحنا و انعطاف است.
« حنو » در لغت عرب همانطور که استاد مسلم فقه اللغه ابن فارس در کتاب مقائیس اللغه می گوید یک ریشه و اصل بیشتر ندارد و آن تعوّج و تعطّف است. حال این لغت به معنای عشق هم در عرب کاربرد دارد ولی ریشه یک اصل بیشتر ندارد. خب واضح است که میل شدید که عشق باشد از تعطف بدست می آید. اما در لسان احادیث زن به مثل دنده معوج نیز تعبیر شده است، آنچنان که در کافی آمده : « ... إِنَّمَا مَثَلُ الْمَرْأَةِ مَثَلُ الضِّلْعِ الْمُعْوَجِ إِنْ أَقَمْتَهُ كَسَرْتَهُ ... » یعنی مثل زن همچون پهلو کج است. اگر آن را راست کنی، می شکند. و همچنین نظری وجود دارد که قایل به این است که زن از دنده مرد آفریده شده است. بخاطر این دلالتها است که شیخ کلمه حنو را برخاسته از انحنای دنده میداند و این در فقه اللغه جایگاه دارد. هچنان که به زن اگر « حانیه » گفته شود، عرب می فهمد که این زن بیوه ای است که ازدواج نکرده است. حال چه ربطی به تعوج و تعطف دارد؟ چون او میل به فرزندان دارد و ازدواج نکرده است ولی این در بدایت امر مشخص نمی باشد. این یک بحث فقه اللغه است. البته در مورد شیخ، احادیث، روایات و همچنین شهودات او هم در فقه اللغه و جعل کلمات در این مورد جایگاه دارد. شیخ خود را در جعل کلمات بسیار پای بند شرع می داند آنچنان که در باب 177 فتوحات مکیه می گوید: « و اگر در شرع « نفس » (نفس الرحمانی) نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان (نفس) اطلاق نمی کردیم. » یعنی شیخ می بیند که این شهودش در شرع اینطوری نام نهاده شده و این اصطلاح را با استفاده از شرع در جایش قرار می دهد، نه اینکه خود واضع اصطلاحی جدید باشد.
البته در کتب حدیثی ما بسیاری از این موارد وجود دارد، چنانچه در علل الشرائع آمده : از حضرت ابی عبد الله (ع) : به خاطر این انسان را انسان نامیدند که نسیان دارد. ( علل الشرایع، باب 11) و بسیاری موارد دیگر در کتبی حدیثی عامه و خاصه. پس ایرادی که آقای ملکیان گرفتند حتی در مورد مصداق هم به نوعی با متون حدیثی ما در تضاد است.
حال اصلا لازم نیست که در زبان فارسی دنده ، بمعنی اعواج باشد. ضمنا دندان از دنده مشتق شده باشد. البته ایشان در اینجا مزاح کردند.
در مورد دیگر مثالهای ایشان هم باید دقت کرد که در زبانی همچون عربی، اگر گفته می شود هر کلامی از اسم تشکیل یافته و یا کلمه به اسم و فعل و حرف تقسیم می شوند، این یک تقسیم نحوی صرف، یعنی یک تقسیم اعتباری و وضعی نیست. درست است که بعد نحو وارد یک سری اعتبارات و قوانین وضعی شده است اما ریشه های آن به حقایق اصیل زبانی بر می گردد که ریشه در علم الاسماء و علم الحروف دارد. شاید بتوان نظر افلاطون را راجع به اسماء نزدیک به این دانست.
همانطور که شیخ عالم را کلمات الهی و کائنات را نتیجه برخورد نفس الرحمانی به اعیان مخارج حروف عالم می داند. بحث بر سر این است. نه اینکه کلام چون از اسم تشکیل شده و نحویون این را وضع کردند، اینک شیخ این اصطلاح اعتباری نحوی را مقدمه یک بحث اصیل وجودی قرار دهد.
اصلی ترین گفته استاد ملکیان این قسمت آخر است که اگر بدان پرداخته نشود، گویی می توان با آن به نوعی پنبه مسائل قبلی و جوابهای داده شده را بطور کلی زد.
ایشان می گوید:
شما اگر به یک طرفدار ابنعربی یا طرفدار هر عارفی بگویید این حرفها بهنظر من تناقض و تضاد دارد و نمیشود فهمید، میگوید «خب چون اینها یک معانیی است که وقتی در قالب ذهن در میآید و بدتر از آن وقتی در قالب لفظ و زبان در میآید به این گرفتاری دچار میشود». ولی من آخرین جملهام اینست که ای کاش آنهایی که واقعا صادقند و روحیه حقیقتطلبی به معنای دقیق کلمه دارند، آخرین و هفتمین قضیه رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین را میپذیرفتند که «آن چیزی را که در بابش سخن نمیتوان گفت خاموشانه باید از کنارش گذشت». اگر واقعاً قائلیم که در یک بابی نمیشود سخن گفت باید در بابش خاموشی پیشه کنیم، نه اینکه سخنانی بگوییم که وقتی مخاطبمان به تناقض، به تهافت، به سرگیجه فکری، به کلافگی دچار میشود ، بگوییم خب اینها یک معانیاند که این معانی وقتی در قالب لفظ و زبان یا در قالب ذهن در میآیند، سرنوشتشان بهتر از این نمیشود.
جناب آقای ملکیان در آخر برای عرفا و سخنان عرفانی که قدمتی به قدمت تاریخ دارد، یک چارچوب می ریزد که ما دو راه بیشتر نداریم. یا باید عرفا ، حرفهایشان واضح و مشخص و در چارچوب و قالب ذهن یا بالاتر اضافه کنم، عقل باشد و یا آنچه در قالب عقل در نمی آید و باعث تناقض، سرگیجه فکری و تهافت و ... می شود خاموشانه از آن گذشت.
مثالی می زنم تا حرف ایشان مشخص شود. مثلا شیخ اکبر در فتوحات مکیه می گوید:
« العلم بالله عین الجهل فیه به ........ الجهل بالله عین العلم فاعتبر»
این جمله عین تناقض عقلی است. ذهن کامل کلافه و گیج می شود. یا جمله معروف « یا هو الا هو» اصلا این مادر تناقضات است. و عقل هیچ گونه از سردرگمی در آن خلاصی ندارد.
نمی دانم! آیا حرف آخر آقای ملکیان این نیست که هر چه در قالب لفظ و زبان می آید باید با متدلوژی عقلی سازگار باشد؟ آیا این حرف منطقی است یا اینکه باید این جملات متناقض عقلی که در متدلوژی ذهن دچار سردگمی و کلافگی می شوند را در متدلوژی خود، بررسی کرد؟
اصلا عرفان می خواهد، سر درگم عقلی بشوی، تا گذر کنی. اصلا مقدمه عرفان سرگیجگی است.
بقول مولوی : گم شدن در گم شدن دین من است.
بسیار شیخ اکبر ابن عربی در فتوحات و دیگر کتب خود، تاکید می کند که این مطالب در چارچوب عقل و فکر راهگشا نمی باشد. دیوان عرفا پر است از این سخنان. اما ... اما همین الفاظ در متدلوژی شهودی، معنا دارد. همین « یا هو الا هو » که عقل را سرگشته کرده ، محقق را به مطلوب می رساند. او هم وقتی در مقام عقل بود سرگشته بود.
پس این الفاظ را باید با زبان و رمز خود گره گشایی کرد و گره گشایی و گشودن آن، با کلید فکر جز سر درگمی چیزی ندارد. البته اینجا لازم است ذکر شود که تمامی مطالب عرفانی، اینطوری نیست. در خیلی از آنها بهره عقل هم، زیاد است. تفکر هم رهگشاست، اما بحث بر روی آن نقاط کلافگی است. از وقتی عرفان نظری که گزارش شهودات عرفا از عالم بود به عرفان عقلی تغییر پیدا کرد، باید توقع داشت که کسانی بدنبال خط کش عقل برای درک آن باشند.
البته شیخ، در بسیاری از مسایل، همانطور که در مقدمه فتوحات گفته خاموشی گزیده است. زیرا اگر انها را بخواهد در قالب کلمات بریزد کج و معوج شده و قابل درک نمی باشد. اما در همین مطالب گفته شده، همانطور که اشاره شد، مطالبی است که فرد را با خواندن و عمل و ممارست در آنها، به آن مسائل خاموش رهنمون باشد. این مسائل مقدمه برای یادگیری علم بالله و علوم وهبی است. این در طول اعصار گذشته، همیشه مورد توجه و تذکر بوده تا رابطه آنها با علم الهی قطع نگردد. و چه زیبا شیخ در فتوحات مکیه سروده : « کل من حار وصل ... فمن اهتدی انفصل» یعنی: هر که متحیر و سرگیجه شد، همو رسید و او که (با روش عقلی و منظم مطلب را دانست و ) هدایت شد، او جدا افتاد.
در آخر سخن خود را با گفته ای از افلاطون به پایان می برم و از خدا توفیق هدایت می طلبم:
« در بارۀ نویسندگانی که چه امروز و چه در آینده ادعا می کنند که از مطالب اصلی فلسفه من چیزی می دانند، اعم از اینکه آن را از دهان من شنیده یا از دیگران آموخته و یا خود به تحصیل آن نائل گردیده اند، فاش می گویم که آنان، بنا به عقیده ای که من در بارۀ فلسفه دارم ، از فلسفه کوچکترین خبری ندارند. در مورد آن مطالب اصلی هیچ گونه نوشته ای از من در وجود نیامده و در آینده نیز وجود پیدا نخواهد کرد زیرا آن مطالب مانند دیگر مطالب علمی نیست که بوسیلۀ اصطلاحات و الفاظ عادی بتوان تشریح و بیان نمود بلکه فقط در نتیجۀ بحث و مذاکرۀ متوالی در بارۀ آنها و در پرتو همکاری درونی و معنوی، یکباره آن ایده، مانند آتشی که از جرقه پدیدار شود، در درون آدمی روشن می گردد و آنگاه راه خود را باز می کند و توسعه می یابد.»
[ افلاطون: نامه هفتم، 341]
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.