بسم الله الرحمن الرحیم

 

امشب، با یکی از دوستان شفیق٬ در پارک قدم می زدم. سر ِ آخر، داستانی کهنه برایم گفت … داستانی که بارها از او شنیده بودم. اما گویا امشب حلقه گمشده داستان ِ عشق او، بر من هویدا گشت. زمانی که حدیثِ عشق را بر گوشم، آرام می نواخت، آنی احساس کردم که دیگر روحم، در آستانه ی پر کشیدن به عمق معناست و تاب این مذلت جسم را ندارد….

و چون روح به اختیارم بازگشت، حرارتی از سخنان او، در من هوشیار شد و مرا به طرب آورد. خواستم طرب انگیز غزلی، برای او بسرایم که به رسم معهود، این مصرع حافظ در او باشد :

 

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

 

اما احساس او در من طوری دیگر نواخت :

 

خواستم غزلی گویم و شکرانه ی او

نرم و آهسته بیایم به در ِ خانه ی او

آسمان سخت بخندید از این چاره ی من

بشکست آن غزلم، داد دوبیتانه ی او

 

حتی طرب ِ تک مصرع حافظ هم، با حزن او درهم آمیخت و اینچنین سرود:

 

دیرگاهیست که از دوست نرفتست کلام

باده ی ناب نخوردیم بجز درده ی جام

باد نوروز گذشت و سخن از دوست نگفت

                   « تا معطر کنم از بوی نسیم تو مشام »