تکیدن معنا
بسم الله الرحمن الرحیم چند روزی بود که کتاب « چنین گفت ابن عربی » نوشته نصر حامد ابوزید را ورقی می زدم و بعضی از مطالب آن را می خواندم. به نسبت کتبی که به طور کلی در مورد ابن عربی و آرای او، سخن گفته، کتاب جالبی است. از نقاط مثبت این کتاب ساده نویسی و تکیه بر اموری از زندگی شیخ بود که مورد توجه عامه است. بحث با آقای دهاقین درفیلسوف بودن شیخ، و همچنین پیوستگی تعبیرات ابوزید در فلسفیدن او، مرا بر آن داشت که به این سوال دیرینه پاسخ بدهم که آیا شیخ بواقع یک فیلسوف است؟ فلسفه چیست؟ و با درنظر گرفتن مفهوم فلسفه و منش فلاسفه، آیا شیخ در این سلک قرار می گیرد؟ به امید الهی بزودی خواهم نگاشت، اما چندی پیش این، ذهن مرا درگیر کرده بود که در مورد ادراک حقیقتی بنگارم که ورای مراتب می باشد. هر چند فحوای پژوهشگران کنونی نیز در همین است اما وای از مرتبه نگری در عدم مرتبه ... دیدم دوست گرامی در وبلاگ هرمنوتیک خود، آه سر داده از باورهای جدیدش و دوستان به نقد او پرداخته اند. او می نویسد: "چرا بايد به دنبال فهم بود؟ بفهميم كه چي؟ واقعا چه فرق ماهوي بين "الذين يعلمون" و "الذين لايعلمون" هست؟ دانش چه از نوع knowledge و چه از نوع science و چه از نوع understanding و چه از نوع "علم" و چه از نوع "آگاهي" و چه از نوع "عرفان"، چقدر به تعالي وجودي مان انجاميده ؟" البته در آخر نتیجه می گیرد که علم یک حقیقت ماورایی است که خداوند در قلب می نهد و آیات و احادیثی دیگر ... آنچه برای بنده مهم بود این پرسشهاست. با اینکه شاید آن احادیث آخری برای دوستان جالب تر باشد و بدانها حکم به برائت نوشته سابق بدهند. اما این حرفها از خود او بود و آنها، خبر از آن. فلسفی تر بگوییم آن اولی ها به حمل اولی بر دوست ما صادق بود و اینها به حمل شایع. برمیگردم. همانطور که گفته شد، دنبال حرفی از شیخ _ به تدریج در خوانده ها _ می گشتم که آنچه می خواهم بگویم را سازگاری کند. در این میان به این مطلب از فتوحات در کتاب « چنین گفت ابن عربی » برخوردم. این مطلب در مقدمه کتاب فتوحات مکیه است: «( آنچه گفته شد. ) خلاصه و فشرده عقیده و باور عوام مسلمانان بود، چه آنها که اهل تقلیدند و چه آنها که اهل نظرند... سپس به گزارش عقیده و باور خواص خواهم پرداخت: آنان که از گزیدگان خدایند و از مردان راه و راز و کشف و ...؛ اما از این روی که در عقیده خلاصه الخواص، دشواری ها و پیچیدگی هایی است، جداگانه به آنها نپرداختم، آنها را در لابلای کتاب پراکنده ساختم و جای جای آن گسترده و آشکارا از آن سخن گفتم. آن که خداوند بدو درک و دریافت بخشیده، آنها را خواهد یافت و قدر آنها را خواهد شناخت، که علم حق و سخن راست همین هاست و فراتر از آنها چیزی نیست. در این دانش ها، کور با بینا برابر است؛ دور با نزدیک همسان است؛ و فرود با فراز هم تراز است. » (مقدمه فتوحات مکیه، 38-41) توقع داری در توصیف آن کلامی بسازم، با اینکه هیچ مصالحی برای ساختن آن یاری نمی کند و آن روح ساختن است. چطور می توان ادراکاتی را در بند کشید که با طرفین تناقض سر دوستی دارد. آن حتی با عدم هم به هر نحوی که در نظر گرفته شود همپاست، مگر در نظر گرفته نشود که نمی شود. اصلا او ورای در نظر گرفته شده هاست. آیا به بینایی خود در برابر کوری و به روز در برابر شب و به امتداد زمان چشم بدوزم، در حالیکه به هیچ نحوه نه چشم! چه ظاهری و چه باطنی، و چه دیده شونده هیچ گونه اصالتی ندارد. توقع داریم که شیخ بابی در این عقیده بنگارد تا تعین کلمات و معانی، ما را خوش آید. آیا از آنچه نمی توان گفت و شنود، دهان فرو بنیدیم، در حالیکه دهان، گفته هایش و تمامی نکات و ریزگونه ها، اوست. به گمان ِ چند مقاله پیش، از آدمی فرهیخته، از قول فرهیخته ای غربی : " «آن چیزی را که در بابش سخن نمیتوان گفت خاموشانه باید از کنارش گذشت». اما گوشه هایی که شیخ در کتبش در میان این معانی سترگ، آورده بدین معنی نیست که از سخن ناگفتنی ها سخن گفته، بلکه طبع محقق و اهل راز را تعالی داده تا به آن بی سخن دست فراز کند. چه زیباست این که نمی دانم نامش چیست؟ عده ای خیال می کنند که اهل راز، نام او را می دانند و در پرده کرده اند. نمی دانند که نه آنها و نه کلمات و نه عالم ، قدرت بازگشایی آن را ندارد. می گویند: ای اهل راز! پس شما در چه چیزی بر ما برتری دارید. چه شما درک می کنید و ما نه؟ جواب می دهند: در آنچه که بتوان برتری شمرد، دیگر او نیست. و وقتی اوست دیگر برتری نیست. پس برتری در ما نسبت به شما نیست. فقط یک قوتی در ما نهفته که در شما خاموش است. اما این قوت و این خاموشی باز از احکام آن رازها است و نه خود راز. پس در آن راز هیچ بینایی بر کوری فخر نمی فروشد. گویی همه بینایند و همه کور. می گویند: ای اهل راز! شما از ما بدانستن همین قوت برترید و شمایید شایستگان. لبخندی می زند و می گوید: همه را فناست. و در فنا امتیازی نیست. یکی از اساتید ما نوشته بود: وجود به حكم عينيت با اشياء در همة مراتب، به همه چيز نزديك ...همان گونه كه با تنزل وجود و نزديك شدن آن به مرز عدم، اوصاف آن منتفي و احكام آن نهان ميگردد و حتي نام وجود از آن سلب ميشود.... از اين رو، به غواسق و ظلمات همچون سنگ و خاك و كفر و فسق ولي گفته نميشود، همان گونه كه موجود نيز گفته نميشود . این را به او گفتم، پاسخ داد: وقتی وجود با همه به صلح نشسته و از خاک تا افلاک را به یک نگاه می نگرد، چه احتیاج به تنزلش دارد. بلکه آنچه متنزل و دارای مرتبه شده توهم وجودیست که با عقل مرتبه گرای ما سنخیت دارد و او را که چشم نیست، عالم در برابر او مساویست. او بینای واقعی است در حالیکه بینایی بکار نمی آید. اگر می خواستیم این بینایی مشکک را به حقیقت نسبت دهیم ، بهتر است که شان او را کور بدانیم. کور از همه ی این بالا و پستیها. گفتم با این جمله ات مرا آزردی که : آنکه می فهمد می فهمد و آنکه نمی فهمد نمی فهمد. پس با جمله ای التیام بخش؟ گفت: وقتی رازی در عالم است که کسی را یارای در بند کشیدن آن نیست، طمعت نسبت به طمع ما اندک است، پس جراحتت هموار تر. وچون دیدی که نظر او بر همه به یک سان است و در عدم تمایزی نیست، خوشنود باش که این اسب سرکش ناهموار در دشتی است دور از بندها. پس بگذار در تمامی دشت سریان داشته باشد و رهایش کن. او به سعی تو در این زورآزمایی ِ بیهوده، می خندد. خنده ای با لبان تو.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 19:25 توسط مهدی صدفی
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.