آقا! چقدر این معرفت عرفانی پست پیشین مختصر و تکان دهنده است. به نظرم کسانی که اهل دل هستند، و کم هم نیستند در اطراف و اکناف ما، و چه بسا شما، بله شما! این مراحل را هر چند به طور جزئی درک کرده باشی! به گفته شیخ "ما من خلق الا و له حال مع الله ٬ منهم من یعرفه و منهم من لا یعرفه و اما العلماء الرسوم لا یعرفونه ابداً..."


 
معرفت پیدا می کنی بر خلاف معرفت مرسوم، متحول می شوی و درد و زاری سراغت میاد. توبه می کنی. توبه به نظر ابن عربی تنها همان پشیمانی است (التوبه هو الندم) نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر –پر شده از مفاهیم متافیزیکی ترسناک-، تا همه را بترسانند از توبه، که نکند. وای به حالت! یکبار توبه کنی و دوباره برگردی. به نظر ابن عربی اصلاً اینکه عزم کنی که دوباره برنگردی، بی ادبی است و هزاران حرف زیبای دیگر در باب توبه که بنده از ترس طعنه ی دینمداران به زبان عربی در این پست نوشتم.

چه زیباست که پشیمان میشوی و پشیمانی تو تنها از آن معرفتی بوده که دیدی (حتی شده در یک لحظه) که مردمان بر راه مرسوم می روند و تو از مرسوم به دَر شدی (انابه و توبه)! حُزن قلبیت، تو را به گوشه ای می فکند و می ترسی، مضطربی و پریشان و از خلق خدا به دَری و به دوری در آن آن (لحظه)! گمان کن یک آن برایت جرقه ای روی داده و تو را بُرده از میان خلق و تو ترسیدی و مضطربی و به گوشه ای افتادی و وحشت تو را گرفته و خلق خدای را به تفاوت با احوال خود می بینی! گویی از آنان نیستی؛

 و این تو را به تفکر می اندازد! متفکری که چه شده و چه روی داده! این نوع تفکر متفاوت با فکری است که حرکت بین معلومات و مجهولات است. این تفکر مانند تفکر در مرگ است که تنها جدایی تو را رقم می زند از مردمان، دنیاشان و رسم و رسومشان.

این حالت باعث حضور می شود، یعنی نزد تو حاضر است چیزی که نزد دیگران حاضر نیست. حضور، حضورِ امری متعین و مشخص نیست، بلکه آنچه نزد توست برای تو مشخص نیست و نمی دانی که چیست؟! گویی عدم در حضور تو نشسته است! اما به دل می فهمی چیزی نزد توست که تو را می گرداند. پس مراقبش هستی تا این حال از تو زایل نشود. نه این که حال به مقامی ثابت بدل شود، بلکه تقلبات درونی تو، بر این حالِ پُر فرازونشیب سوار است و سواری می کند.


ابن عربی گفته که بعد از مراقبه حیاء می آید. حیا در فرهنگ ما ناشناخته است و معنای اصیل آن به کژنمایی بدل شده. همانطور که در مقاله و پایان نامه نوشتم مراد از حیاء ترس و اضطراب از پرده برون افتادن امری است که پوشیده است: آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید!
چون این حیاء که "اضطراب درنگ، فراپیش عدم به انتظار و توهم از پرده برون افتادن وجود" است رخ نماید، این حالت اضطراب و انتظار و مراقبتِ انتقالِ امری پوشیده از پرده به مجلس، فرد را به ادب و مواظبت می کشاند. مواظبت و مراقبت و مراعات چه؟ آنچه پیرامونت است از خلایق و اشیا! یعنی مراعات حدود اشیا را می کنی، نه اینکه به خواندن علم مرسوم فقه مراعات حدود می کنی، نه بلکه اشیا را می شناسی و حدود حضور و غیاب آنان را می دانی و می دانی و مواظب و مراقبی که شیء کی برمی انگیزد و کی در پرده رود؟!


این به تو قرب به اشیا را نتیجه دهد که باعث وصال تو با واقعیت اشیا می گردد. همه را می دانی چونان که واصل و یکی هستی با پیرامونت و به حضور و مراقبه همه را می دانی و همه را مواظبی و همه را مراعات می کنی!

این مراعات حدود با این مقدمات معرفتی کجا و مراعات حدود فقهی و اخلاقی مرسوم و قاعده مند که برای علمای رسوم است کجا؟! صلاح کار این علما کجا و من خراب کجا؟!

اینجاست که با چیزی انس می گیری که همواره تو را در بردارد و هیچگاه تنهایت نمی گذارد و او برای توست همواره؛ و وحشتِ شکافِ بین تو و پیرامونت از مردمان و اشیا از میان بر می خیزد، گویی همه از آن تو هستند و همه عیال تواند و تو مسئول رسیدگی و مراقبت و تیمار همه.

اینجاست که پرسش اصیل معرفتی برمی خیزد که چیست آنچه انس می دهد و آنچه مراقبت می کند و آنچه تیمار خلایق است و آنچه از وحشت و ترس و تنهایی به در می آورد؟...

تا به اینجا نرسیدی خدای خود را نشناختی و به بازیچه با چند حرف مشغول بوده ای و استدلالات تو بر خدا و تقلیدات تو از دیگران و پی روی های تو، همه و همه همانیست که پیش از وهله نخست، یعنی در درد و زاری، به آن مشغول و گرفتار بودی و اینک رها و آزادی و ساری و جاری هستی بر همه شیء والله یقول الحق و هو یهدی السبیل ...